تبليغاتX
من پرندگان را دوست دارم

 

مصاحبه هفته نامه ی صدای مردم با فروغ داودی خردسال ترین شاعر کشور...

فروغ داودی متولد23/4/1379 دبستان نمی رفت که برای هر تصویر و پدیده ای شعر می گفت.فروغ بیشتر اوقاتش را به مطالعه سپری می کند،حافظ و فردوسی را سرآمد روزگار می داند و بیشتر اشعار شاعران را حفظ است؛اما این سوال برایش پیش آمده که چرا رستم پدر،سهراب پسر را کشته است؟و هیچ کدام از تحلیل ها را در این زمینه قبول ندارد و از رستم پدر خیلی ناراحت و دلگیر است!

اشعار«من شاعر متولد شدم»به انتخاب پدر و مادر فروغ صورت گرفته است. از ویژگی های  شعر  فروغ حس عاطفی قوی و تصاویر زیبای ادبی که در عین سادگی از موسیقی درونی برخوردارند.برای اکثریتی که اشعار فروغ را خوانده اند این سول پیش می آید که شعرش متعلق  به کدام گروه سنی است؟ بر این باورند که شعرهای فروغ جوشیده از درون کودکانه ولی ذهن خلاق و اندیشه ی زیبای اوست و ذهنیت ادبی فروغ به «آدم بزرگ ها» نزدیکتر است!

مصاحبه با فروغ داودی خردسال ترین شاعر کشور...

-لطفاخودتون رامعرفی کنید؟کلاس چندمی؟ازچه سالی شعرگفتن راشروع کردی؟ فروغ داودی هستم کلاس چهارم درس می خونم .زمانی که خیلی کوچک بودم شعرمی گفتم شاید زمانی که درآسمان بودم وبرای فرشته ها وخداشعرمی گفتم.به گفته ی  مادرم از همان کودکی حرف زدن من عین شعربود.اصلامن شاعرمتولدشدم.

-ازچه زمانی به صورت رسمی شعرگفتی؟زمانی که خواندن ونوشتن رایادگرفتم درمدرسه ازما خواستند که اگردوبال داشتی چکار می کردید؟ ومن شعر"دوبال زیبادارم/باآن پروازمی کنم /تا به آسمان برسم وازسرنوشت درختی بپرسم که فقط یک سیب دارد.

-بیشترچه وقت هایی شعرمی گویی؟شعروقت وزمان نداره،شعرآسمانی ست وکلام خدابرزبان شاعراست وهروقت خدابخوادشعررابرزبانم جاری می کنه وهمانطورکه آقای نظامی گفته «خدااول شاعران راآفرید وبعد پیامبران و امامان »

-چه کتابهایی می خونی؟من عاشق کتابم، هرکتابی که می بینم می خونم من کتابهای زیادی دارم.کتابهای آقایان نادرابراهیمی،مصطفی رحماندوست وخانمها ثریاداودی(خاله ام) ،افسانه شعبان نژاد وعرفان نظرآهاری وکتابهای هِنری زلزله،کیتی آتش پاره وپی پی جوراب بلندوجودی و…

-شعرهای شما خیلی بزرگه به شعرکودک نمی خوره؟چرا؟دنیای ما کودکان خیلی بزرگترازبزرگترهاست اطراف من کودکانی هستندکه بزرگ فکرمی کنندوهرکس نمی تونه شعرکودک بگه،یک شاعرکودک بایدکودکی کرده باشه تابتونه شعرکودک بگه.

-کتابهات رو به کسی هم امانت می دهی؟بله البته من کتابم راباهیچی عوض نمی کنم ولی یکی ازبهترین دوستانم به نام«غزل قاسمی»به هم کتاب امانت می دهیم اونهم کتاب خیلی دوست داره وکتابهای زیادی داره. اونهم شاید یه روز یک روزی نویسنده یا شاعر خوبی بشه.

-می خوای درآینده چکاره بشی؟آیا شعر هم میگی؟آرزوی پدرم هرچند بهم نگفته ولی من فهمیدم همیشه این بوده که من جراح مغز واعصاب بشم ولی من بین خودمون باشه دوست دارم چشم پزشک بشم.ضمنامن هرجا که باشم اگرشعربه سراغم بیادمنم به استقبالش میرم.

-چندکلمه که درشعرهایت بیشترازآن استفاده می کنی؟گیسو،آسمان،خدا،چشم،اشک

-مشوق اصلیت درشعرچه کسی است؟ مادرم

-یک خاطره تعریف کن؟با خانواده ام به شیرازرفتم وقتی به حافظیه رسیدیم مادرم گفت بریم سرمزارحافظ وفاتحه بخوانیم .هرکاری که کردم سوره حمدوتوحید یادم نیومد2تاازغزلهای حافظ روکه حفظ بودم خوندم ازاینکه برای حافظ فاتحه نخواندم ناراحت بودم ولی مادرم گفت:توشاهکارکردی که غزل های حافظ راخوندی  وحافظ ازاین کارت خیلی خوشحاله واون می تونه بهترین فاتحه برای اون باشه.

- چرا این همه از رستم پدر ناراحتی؟ نظر خودت در مورد مرگ سهراب پسر به دست رستم پدر چیست؟چگونه است که یک پدر بچه اش را نمی شناسد در حالی که اسب سهراب و رستم همدیگر را که دیدند شیهه کشیدند و با هم روبوسی کردند. این دو حیوان از یک نسل بودند و همدیگر را شناختند.

-درچه جشنواره هایی شرکت کردی؟دراولین جشنواره شعرکودک در اصفهان به عنوان نفربرتر شناخته شدم ودرجشنواره شعرسایت بلاگفا به عنوان خردسال ترین شاعر نیزنفراول ودرهمایش شعرعاشورا نیز برگزیده شدم و....

-آیا کتابی دردست چاپ داری؟ درموردچاپ کتابت توضیح بده؟بله من بعضی ازشعرهای8-7 سالگی ام رابانام«من شاعرمتولدشدم» رادرحال چاپ دارم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:27  توسط فروغ داودی  | 

 

 فروغ داودی شاعر خردسال در اولین  جشنواره شعر کودک که در  اصفهان  برگزار شده بود ،نفر اول شد.این جشنواره بین کودکان 9 تا 12 ساله برگزار شده بود. که فروغ داودی با ارائه دو شعر در این همایش برگزیده و مورد تشویق حاضران  قرار گرفت.

 

*درختی که یک سیب دارد

دو بال زیبا دارم

با آنها پرواز می کنم

تا به آسمان برسم

و از سرنوشت درختی بپرسم

که فقط یک سیب دارد!

 

* زاینده رود

اشک هایم را به زاینده رود می سپارم

تا ماهی ها

از تشنگی نمیرند!


*صدای قلب مادر

 

 

به صدای قلب

برگ ها

درخت ها

گل ها

پرنده ها گوش می کنم

هیچ صدائی

صدای قلب مادر نیست.

 

* بهار می آید

 

ستاره ها نامم را فریاد بزنید

تا فروغ

روشنایی چشمانش را به شما هدیه دهد

 

بهار نامم را فریاد بزن

تا اشک هایم را هم چون باران به گل ها هدیه دهم

و سبزی دلم را به درختان خشک بسپارم

بهار بیا

بیا تا من

تمامی شعرهای نانوشته را برای گیسوانت بخوانم........

 

* شعرهای فروغ

آرزوهای تو یاقوتی شدند

که مرا به یاد جوانه های ساده ی گندم می اندازند

آنجا که می گویند

شعرهای فروغ را شنیده ایم!

*گهواره ی کودکیم

من برای تمام عروسک هایم

اسم گذاشته ام

آنها را در گهواره ی کودکی ام

می خوابانم

و تکان می دهم.

 

*یا علی(ع)

اسب سنگین گناه را

انداختی زمین

گفتی یا علی(ع)

 

*ترکیب سایه ها

طنین صدایت

در تمام کوچه ها پیچید

آیا دوباره فروغ

ترکیب سایه ها را به هم زده است؟

 

*هدیه زمین

خدا شب را مانند پارچه سیاهی

به زمین هدیه کرد

که هزاران هزار ستاره

برآن نقش دارد!

....................................

.............................

...................

 

1

برای آخرین بار دنیا را می بینم

و چشمانم را می بندم

من چشمانم را

به پیرمردی هدیه می دهم

تا دنیای تاریکش را نور ببخشم!

2

کلمات را مانند گیسوانم به هم می بافم

تا فرشته ها

شعرهایم را بر دوش بگذارند

و پیشکش کودکان به دنیا نیامده کنند!

3

تمام شعرهایم

در دو کلمه خلاصه می شوند

یا علی(ع) !

4

خورشید می تابد

ولی نور خدا بیشتر است

من پاچه خوار خدایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:8  توسط فروغ داودی  | 

 

 فروغ داودی

 

1

 مقابل آیینه ای نشسته ام

که در ازل با من بود

2

تکلیف ماه بر عهده ی ماهی هایی گذاشته شده بود

که  فردا

ما را به آسمان می برد

من می دانم

ماهی صلوات تشنه است

اما نمی میرد

3

 

شعرهای خود را بر گل های قالی می نویسم

تا فرش راه حافظ شوند

4

لبخندهای مادرم

مثل بغض های پنهانش است

 گل سرخ لبانش نام الله دارد

5

نام خدا بر نگین انگشترش نشسته بود

دلم می خواست

نامی مثل الله داشته باشم

تا بتوانم پرواز کنم

6

چشمانم را در برف جا گذاشتم

اما چشم دیگری

برای من باقی ماند

 که آن چشم الله بود

7

من برای معروفیت خود شعر نمی گویم

در قلبم شاعری وجود دارد

که سیب های سرخ را برایم می خواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:48  توسط فروغ داودی  | 

فروغ داودی

1

ا

 

شعر عاشورایی...  

نمی دانی  گوش بدون گوشواره دار یعنی چه؟!

 

دست های خدا را در آسمان دیدم

و چشمانی که منتظر بارش بود

از درد کوه ها چه بگویم؟

می خواهم  یک لبخند برای آن ها باقی بماند

وای از این روزگار

و نامادری کوفیان

اشک  بر چشمانم می دود

 و رقیه چشمانش پر از غم است

 و در انتظار بابا

 

آن زمان من نبودم

اما در آسمان دیدم

 برای حسین(ع) بغضی نهفته است

 از نامهربانی مردمی که تنها 

برایش دست تکان داده اند

یک روز راست گفتند

 و روز دیگر دروغ کاشتند

 

 به آسمان که نگریستی

هزاران چشم در انتظار تو بود

کاش رقیه(س) بود

تا برایم قصه ی بابا را می گفت

و گوش بدون گوشواره اش را نشان می داد

نمی دانی  گوش بدون گوشواره دار یعنی چه؟!

 من  می دانم تو چه می گویی

من در سکوت بغض های دلم  را می شمارم

دلم فدای سر بریده ی حسین(ع)

دستم فدای دست بریده ی ابوالفضل(ع)....

 ۲ 

ز بغض سرشارم

بغض هایم را به ابری ناتوان دادم

نبارید

 اشک در چشم آسمان  حلقه زد

و فرشته ها

گریه را به زمین هدیه دادند

 

۳

همیشه به یادت هستم

دلت مثل هزار تا فرشته است

دلت مثل حلقه  گریه های من

 دلت مثل امید آمدن

دلت برای مریض های بی نیاز

دلت برای غنچه های غمناک

دلت برای غصه های شبتاب

دلت منتظر آمدن است

می دانم آمدن این جمعه

(شاید این جمعه بیایی شاید...)

۴

 آرزوهای تو  یاقوتی شدند

که مرا به یاد جوانه های  ساده ی گندم می اندازند

آنجا که می گویند

شعرهای فروغ را شنیده ایم

 

۵

خدا به دیدن شاعری آمده بود

که دختر هشت ساله بود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:37  توسط فروغ داودی  | 

 

lمعرفی فروغ در ندای ندای بهبهان

 

هفت شعر از فروغ داودی

1

اسب سنگین گناه را

انداختی زمین

گفتی یا علی(ع)

2

گیسوان بلندم را

به کودکی هدیه دادم

که شانه ای به جز انگشتانش نداشت

3

اشک هایم  را به زاینده رود می سپارم

تا ماهی ها

از تشنگی نمیرند

4

به صدای قلب

برگ ها

 درخت ها

 گل ها

 پرنده ها گوش می کنم

هیچ صدائی

صدای قلب مادر نیست!

5

دو بال زیبا دارم

با آنها پرواز می کنم

تا به آسمان برسم

و از سرنوشت درختی بپرسم

که فقط یک سیب دارد

6

در آسمان دنبال تو می گشتم

پیش ابرها رفتم

گفتند تو آنجا نیستی

بالاتر رفتم

گفتند خدا دوست کودکانی است

که دست شان پر از قرآن است

7

قاصدک  های شعرم را روی قلبم می گذارم

صدایی می شنوم

که می گوید:

شاعر آسمانی سلام...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:23  توسط فروغ داودی  | 

 

شعرهای  تازه فروغ داودی

 

1

 

اشک هایم  را به زاینده رود می سپارم

تا ماهی ها

از تشنگی نمیرند

 

2

مادرم

گهواره ی کودکیم را تکان می دهد

چقدر دلش

برای کودکیم

تنگ شده است

 

3

قاصدک  های شعرم را روی قلبم می گذارم

صدایی می شنوم

که می گوید:

شاعر آسمانی سلام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط فروغ داودی  | 

 فروغ داودی خردسال ترین شاعر کشور...

 برای خواهر زاده ام فروغ

برای تولدت

ماه را روشن کردم

تو پنهان شدی

میان سیب های سرخ

حرفی از گیسوانم را به آفتاب دادم

تا وقتی کودکان از خواب بیدار می شوند

همه ی نام های تو را بخش کنند...

 

چند وقت پیش بلاگفا مسابقه ی شعری ترتیب داد که فروغ داودی شاعر خردسال(8 ساله)جزبرگزیدگان این جشنواره بود.

فروغ در بیشتر مسابقات ادبی جزء برگزیدگان است.

فروغ شب و روز کتاب می خواند.

فروغ داستان های شاهنامه را حفظ است و هنوز برایش سوال است که چرا رستم پدر سهراب پسر را کشته است؟او هیچ کدام از تحلیل ها را در این زمینه قبول ندارد و از رستم خیلی ناراحت است!

فروغ حافظ و شاملو را سرآمد روزگار می داند.

فروغ ساز می زند...سنتور و پیانو

فروغ مجری قابلی هم هست او زیبا صحبت می کند و کلمه کم ندارد.

فروغ شعر و داستان می نویسد ؛او دبستان نمی رفت که خاطراتش را می نوشت.

فروغ قابل تعریف و تمجید است ؛زیرا نبوغ دارد...

به زودی کتاب شعر فروغ به نام «من پرندگان را دوست دارم» چاپ خواهد شد.

گزیده ای از اشعار فروغ داودی

 

من شاعر متولد شدم

 

1

ابرهای یخی

به دورم جمع شدند

گوئی برایم جشن گرفته بودند

می دانی چه روزی بود؟

روزی که می خواستم متولد شوم

تمام ابرهای یخی به دنبال پدر و مادرم می گشتند

سردم شده بود

سوار بر ابرهای یخی سُرسُرِ بازی می کردم

و صدای خنده ام آسمان را پر کرد

فرشته ها لذت خنده هایم را درک کردند

و من شاعر متولد شدم.

2

وقتی شعر می گویم

چشمانم پر اشک می شود

مادرم بغض می کند

وقتی گلی را به دست می گیرم

راه می روم و شعر می گویم

اشک هایم سرازیر می شود

می خواهم آن قدر اشک بریزم

تا اشک هایم دریا شوند

مردم تشنه از آن سیراب شوند

و گلها و درخت ها همیشه سبز بمانند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:9  توسط فروغ داودی  | 

 

 

 

صدای قلب مادر

 

به صدای قلب

برگ ها

 درخت ها

 گل ها

 پرنده ها گوش می کنم

هیچ صدائی

صدای قلب مادر نیست!

فروغ داودی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:2  توسط فروغ داودی  | 

  ۱

گیسوان بلندم را

به کودکی هدیه دادم

که شانه ای به جز انگشتانش نداشت

 

۲

در آسمان دنبال تو می گشتم

پیش ابرها رفتم

گفتند تو آنجا نیستی

بالاتر رفتم

گفتند خدا

دوست کودکانی است

 که دستانشان پر از قرآن است!

فروغ داودی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:58  توسط فروغ داودی  | 

من شاعر متولد شدم

 

1

ابرهای یخی

به دورم جمع شدند

گوئی برایم جشن گرفته بودند

می دانی چه روزی بود؟

روزی که می خواستم متولد شوم

تمام ابرهای یخی به دنبال پدر و مادرم می گشتند

سردم شده بود

سوار بر ابرهای یخی سُرسُرِ بازی می کردم

و صدای خنده ام آسمان را پر کرد

فرشته ها لذت خنده هایم را درک کردند

و من شاعر متولد شدم.

2

وقتی شعر می گویم

چشمانم پر  اشک می شود

مادرم بغض می کند

وقتی گلی را به دست می گیرم

راه می روم و شعر می گویم

اشک هایم سرازیر می شود

می خواهم آن قدر اشک بریزم

تا اشک هایم دریا شوند

 مردم تشنه از آن سیراب شوند

 و گلها و درخت ها همیشه سبز بمانند.

(فروغ داودی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:12  توسط فروغ داودی  | 

 

یکی از بچه ها  در کلاس مرا هُل داد. من به او گفتم: خانم کسی شاعرها را هُل نمی دهد!

اوگفت: شاعر یعنی چه؟

من گفتم: شاعر کسی است که مثل فردوسی و حافظ و سعدی و مادرِ من شعر می گوید.

خانم معلم که صدای مرا شنیده بود ،جلو آمد و گفت: بچه ها شاعر کسی است که مثل فروغ شعر می گوید. فروغ جان یکی از شعرهای جدیدت را برای بچه ها بخوان تا بچه ها بیشتر با شعر آشنا شوند.

 

شعر 1

 

من برای تمام شعرهای نگفته ام

گریه کرده ام

من برای تمام کودکان به دنیا نیامده

گریه کرده ام

من برای تمام پرندگان گریه کرده ام

چقدر گریه کرده ام

و چقدر دستان خدا را بوسیده ام

که به من خواهری هدیه دهد

و او رویا را به جای خواهر به من داد

 انتظار بافتن موهای خواهرم

و انتظار خنده های قشنگش

برای من رویائی ست.

 

شعر 2

  کاش می دانستی

فرشته یعنی چه؟

 

خورشید عینک آفتابی به چشم داشت

با موهای طلائی اش

فقط به من نگاه می کرد

که  برای کلاغ ها ی سرگردان آشیانه  می ساختم

و قار قار کلاغ ها مرا خوشحال می کرد

کاش می دانستی

آفتاب یعنی چه؟

قار قار کلاغ یعنی چه؟

کاش اینها را از اول می دانستی

 ای کاش می دانستی

فرشته یعنی چه؟

 

شعر 3

شما شاعران برای چه اشک می ریزید؟

از چشم های رنگارنگ شما

چه اشکی می ریزد؟

 

شعر 4

طنین صدایم

در تمام کوچه ها پیچید

اسب سنگین گناه را

انداختی زمین

گفتی یا علی(ع)

 

شعر 5

فرشته ای روی ماه خوابیده بود

خورشید به خواب رفته بود

پائین ماه زمین بود

که غصه می خورد

من نمی دانم

زمین به این زیبائی چرا غصه می خورد

فرشته  بالهایش را بسته بود

در خواب ناز بود

انکار صد هزار ستاره برایش دست بلند کردند

و داشتند صورت زمین را می بوسیدند

 

گلویم را بغض گرفته است

شب به روز دیگر فرستاده می شود

و من می بینم

که ستاره ها به زمین حسادت می کنند

 و برای زمین به نماز ایستاده اند.

(فروغ داودی)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط فروغ داودی  | 

گسیوانم خانه برف ها شد

 

گیسوان سیاهم را

 برف سپید کرد

دست بر سر گذاشتم

سرم پر از سپیدی بود

سپیدی های  برف

بر سرم آشیانه ساختند

گسیوانم خانه برف ها شد

گیسوانم می لرزیدند

و چقدر صبر کردم

تا خورشید بیاید

و گیسوانم را به من باز دهد

فروغ داودی 23/10/86

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:50  توسط فروغ داودی  | 

 

         دو شعر:   

۱                    

درختی که یک سیب دارد 

 

دو بال زیبا دارم

با آنها پرواز می کنم

تا به آسمان برسم

و از سرنوشت درختی بپرسم

که فقط یک سیب دارد

 

۲

من برای تمام عروسک هایم

 اسم گذاشته ام

آنها را در گهواره ی کودکی ام

می خوابانم

 و تکان می دهم

(فروغ داودی)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:45  توسط فروغ داودی  | 

 

برگ های زرد : فروغ داودی

 

دلم برای پائیز می سوزد

دلم برای برگ های زرد می سوزد

برای برگ های زرد از درخت افتاده

دلم می سوزد

دلم نمی خواهد

برگ ها زیر پای رهگذران له شوند

 

خوابیدم

خواب دیدم

برگ ها در آسمان با خدا بازی می کردند

خدا را شکر کردم

جای برگ ها امن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 7:49  توسط فروغ داودی  | 

 

 

روزی که مانلی متولد شد.ما همه خوشحال بودیم و از شادی دست می زدیم  و خدا را شکر می کردیم.مادرم گریه کرد.من تعجب کردم. او گفت: چون این بچه مثل یک پری زیبا می مونه.خاله ثریا گفت: پس اسم این زیبا ترین پری دنیا باید مانلی باشه.من دوست دارم مانلی زودتر بزرگ بشود. من از مادرم اجازه گرفتم  وقتی مانلی مثل من بزرگ شد  تمام کتاب ها یم را به او بدهم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:38  توسط فروغ داودی  | 

 چرا رستم با سهراب جنگید؟

 من دوست دارم مثل خاله ثریا همه ی کتاب های دنیا را بخوانم. شاد و خندان باشم و یک عالم کتاب داشته باشم.

خاله ثریا  برای جشن تولدم  بیست تا  کتاب به من هدیه داد .من همه را خوانده ام. سیندرلا، سفید برفی، قصه های شاهنامه را خیلی دوست دارم.من از پدرم پرسیدم چرا رستم  با سهراب  می جنگند؟پدر  گفت: چون همدیگر را نمی شناختند، رستم همیشه به جنگ می رفت و از پسرش اطلاع نداشت .و مادرم گفت: چون مادرش تهمینه او را به تنهائی بزرگ کرده بود و او هیچ وقت پدرش را ندیده بود.بالاخره من نفهمیدم  دو نفر که همدیگر را نمی شناختند چرا باید با هم بجنگند!اما نظر خودم این است که  رستم پدر بود. بزرگتر بود نباید با سهراب بجنگد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:56  توسط فروغ داودی  | 

 

ساحل: فروغ داودی

 

از چشمانم باران می بارد

از چشمان سیاهم باران می بارد

 

اشک هایم رودخانه ای خواهد شد

و من کودکان شنا خواهیم کرد

تا به ساحل برسیم

 

 

 

آرزو: فروغ داودی

 

آرزویم این است

که به ابرها سلام کنم

و با خورشید بازی

روی ماه تشکی نرم پهن کنم

و با ستاره ها بخوابم

به آسمان بگویم

که چقدر دلتنگ توام

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:49  توسط فروغ داودی  |